تبليغاتX
سایۀ خورشید

سایۀ خورشید

سروده‌ها و نوشته‌های میرسالار رضوی

زنده

بگو

            چرا

                        مرا

 به دست خاطرات داده‌ای؟

صدای تو

            قدم قدم

                        به قرن‌ها

                                    غبار قعر چاه زندگی

                                                رسیده بود...

کنون ولی چه شدکه خفته‌ای؟

برای همرهان ما

            کسی نخوانده است یک صدا

بیا بشین کنار ما

تو ای نوای آشنا

دوای دردهای کهنه‌ام

صدای مانده از میان خاطرات

کمی بمان کنار ما

کمی بخوان برای ما

سرود مردهای مرده را

بخوان و تازه کن

دردهای کهنه را...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 21:17  توسط میرسالار رضوی  | 

عیدیِ گوسفندان

چرا چاقوها هنوز می‌بُرند؟

چرا کسی به فکر قتل عام گوسفندان نیست...؟

چرا گریه نمی‌کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 20:22  توسط میرسالار رضوی  | 

قناعت

به جرم اینکه شمارۀ خانۀمان

            با 22 آغاز نمی‌شود

                        فقیر می‌شویم

ولی خدا را شکر

            که خانه‌ای داریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 23:15  توسط میرسالار رضوی  | 

تحمل شعری که شعر نیست

چشم که باز می‌کنم

گریه می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 22:22  توسط میرسالار رضوی  | 

خسته

به سراغ من اگر می‌آیید

جان مادرتان برگردید

به خدا حوصلۀ هیچ کس را ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 22:15  توسط میرسالار رضوی  | 

درد مشترک


به فقر فکر می‌کند

به درد فکر می‌کند

دردهای او درد آشناست

            درد او همیشه در کنار ماست

به یاد دردهای مشترک

گریه می‌کند

            زجر می‌کشد

                        نعره می‌زند:

«شما صدای من شنیده‌اید

                                    ولی صدای من ندیده‌اید»

نمی‌رسد صدای او به دردهای مشترک

فقط به جرم دردهای مشترک

شکنجه می‌شود

            طرد می‌شود

                        بغض می‌کند

و این ندای هر شب است:

            «نمی‌رود صدا،

                        تمام کن تو ناله را»

□□□

دار، یارِ درد مشترک شد و

تمام دردهای او تمام شد

ولی چه سود

درد مشترک مرده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 19:38  توسط میرسالار رضوی  | 

ماه روی پشت بام

این منم

که خیره مانده‌ام

                        به نردبان پشت بام

و این تویی

            که یک روز

                        به بالا می‌آیی و

تمام روزه‌های من تمام می‌شود

            و روزهای با تو بودنم شروع...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 18:41  توسط میرسالار رضوی  | 

شاعر میگه:

اگر شب ها همه قدر بودی

شب قدر بی قدر بودی

…………………………

قدر این شب‌ها رو بدونید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 18:17  توسط میرسالار رضوی  | 

خشم

کاش جانم را به لب بیاوری

تا با تمام جان

ببوسمت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 20:4  توسط میرسالار رضوی  | 

صدف

صدف‌ها

به جرم اینکه

شبیه چشمان تو هستند

صدای دریای چشمان تو را

به یاد دارند

و من همیشه به حرف دلشان

دلم تنگ می‌شود

و من همیشه به حرف دلشان

            گوش می‌کنم...

تازه می‌فهمم

            چه طوفانی به پا می‌شود

                        وقتی نگاهت می‌کنم...

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 19:36  توسط میرسالار رضوی  | 

وبگاه سایۀ خورشید

دوستان عزیز از این پس میتوانید شعرهای مرا در وبگاهم(سایتم) هم بخوانید!

http://www.sayeyekhorshid.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 22:53  توسط میرسالار رضوی  | 

اضطراب

عصایم شکست

            از بار گناهانم

صدایم گرفت

            از چرک دروغ‌هایم

شانه‌هایم فرو ریخت

            از بار امانتی که به مقصد نمی‌رسد

می‌ترسم دست‌هایم بشکند

و نتوانم شعرهایم را بنویسم

من تسلیم شدم دنیا

            دست از سرم بردار...

           

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 0:10  توسط میرسالار رضوی  | 

نور

پرده‌ها را

            به زور

            روی چوب‌پرده‌ها نگه می‌داریم

تا خورشید را

نبینیم

به خدا اگر پرده‌ها را رها کنید

            به پایین می‌افتند

            خورشید را نشان می‌دهند

این قدر تاریکی را نپرستید

هنوز هم می‌شود پرده‌ها را کنار زد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 22:19  توسط میرسالار رضوی  | 

ساز

چه ذوقی می‌کنند

بره‌هایی که چوپان برایشان ساز می‌زند

 

بیچاره‌ها

روزی

شکم‌تان را

روی ساز‌های دیگری سفره می‌کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 22:24  توسط میرسالار رضوی  | 

آن کس که...

اندر احوالات خرداد

شعر روز قبل امتحان دینی:

روز قبل امتحان دینی وقتی که از درس و دینی و این جور چیزا نا امید شدم به سراغ شاعری رفتم!

حاصلش هم شد این شعر:

 

آن کس که بداند و بداند که بداند

کنکور دهد، رتبة یک را بستاند

آن کس که بداند و نداند که بداند

از صبح به شب، شب به سحر درس بخواند

آن کس که نداند و بداند که نداند

هی گاج خرد بلکه به کنکور نماند

آن کس که نداند و نداند که نداند

راحت شود و درس نه داند و نه خواند!

آن کس که چو من دوست ندارد که بخواند

یک سال دگر درس بخواند و بداند:

آن کس که بخواهد که نخواند و نداند

باید برود مدرسه تا غاز چراند!

 

امیدوارم فصل امتحان خیز خرداد(!) رو با سربلندی پشت سر بذارید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 12:27  توسط میرسالار رضوی  |